تبليغاتX
تارا ستاره ی غزل فروش



  

 

از يـاد تـو بـرنـداشـتـم دسـت هـنـوز

دل هست به ياد نرگست مست هنوز

 

گر حال مرا حبيب پرسد، گوييد:

بيمار غمت را نفسي هست هنوز

 

 


 

بگذار تا با لهجه ي بــــاران بخوانمت
مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صداي مرا منتشر کنند
همراه بادهاي پـريشان بخوانمت

چشـــــمم سفيد گشت و تــــــو نيامدي
 يعقوب وار ،يوسف کنعان بخوانمت

بگذار تا به يمن ظهورت،بهـار محض
بر گوش شاخه هاي زمستان بخوانمت

آهنگ التهاب سراب است در دلم بگذار
تا به لهجـــــــــه بــــــــــــاران بخوانمت

 

 


عمري است شبانه روز لب هايت را ....

لب باز نکن ، هنوز لب هايت را ....

 

نه ، سير نمي شوم به چندين بوسه

بر روي لبم بدوز لب هايت را

 

***


در خواب چراغ تا سحر دستم بود

در خواب کليد هر چه در ، دستم بود

 

زيباتر از اين خواب نديدم خوابي

بيدار شدم دست تو در دستم بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:15  به قلم تارا  | 



 

 

 

چگونه پيش دل نازک تــو آه کنـــــم

دلم نمي رود اين صفحه را سياه کنم...

 

 


شبيه قطره باراني که آهن را نمي فهمد

دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نمي فهمد

 
نگاهي شيشه اي دارم به سنگ مردمک هايت

الفباي دلت معناي « نشکن!» را نمي فهمد


هزاران بار ديگر هم بگويي « دوستت دارم »

 کسي معناي اين حرف مبرهن را نمي فهمد


من ابراهيم عشقم مردم اسماعيل دل هاشان

محبت مانده شمشيري که گردن را نمي فهمد

 

چراغ چشمهايت را برايم پست کن ديگر

نگاهم فرق شب با روز روشن را نمي فهمد

 

دلم خون است تا حدي که وقتي از تو مي گويم

فقط يک روح سرشارم که اين تن را نمي فهمد


براي خويش دنيايي شبيه آرزو دارم

کسي من را نمي فهمد، کسي من را نمي فهمد

 

 

 

بگذار سر به سينه ي من تا که بشنوي

آهنگ اشتيــــــــاق دلـي دردمنـــــد را

 


شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق

آزار اين رميـــــده ي سـر در کمنــــــد را

 


بگـــــــذار ســـــــر به سينـــــــه ي من تا بگويمت

اندوه چيست؟...عشق کدام است؟...غم کجاست؟...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:56  به قلم تارا  | 



 

هر که را مي نگري گشته اسيرغم تو


کيست آن کس که در اين درد گرفتار تو نيست


من و دل از دل و جان هر دو خريدار توايم


دل ندارد به خدا هر که خريدار تو نيست

 

 

گاهي خيال مي کنم که از من بريده اي
بهتر زمن براي دلت برگزيده اي

از من عبور مي کني و دم نمي زني
تنها دلم خوش است که شايد نديده اي

يک روز مي رسد که به آغوش گيرمت
هرگز بعيد نيست خدا را  چه ديده اي

 

 

بي خيال...

مي سپارم دل به دريا،بي خيال

مي شمارم لحظه ها را،بي خيال

مي کشم بر دفتر نقاشي ام

نقش هاي زشت و زيبا،بي خيال

دوره گردي مي شوم هر شب چو باد

دست تکرار غزل ها،بي خيال

گاه در آشفته بازار دلم

مي شوم تنهاي تنها،بي خيال

بي خبر از شعر پر تشويش عشق

مي کنم خود را تماشا بي خيال

گاه مي سازم براي روح خود

نردباني تا ثريا،بي خيال

گاه از ترس نبود مصرعي

مي زنم عمري تقلا،بي خيال

بي خيالم با خود اما با تو من

حرف هايي دارم اما...بي خيال

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:33  به قلم تارا  |